حکایت پادشاه و مردم همیشه راضی

داستان آن پادشاه را شنیده اید که در سرزمینی آرام زندگی می کرد و مردمش هیچ گاه شکایتی نداشتند؟

پادشاهی بود که بر سرزمینی آرام حکومت می کرد، هرگز نزاعی ای در آنجا رخ نمی داد، هرگز کسی نزد پادشاه شکایت نمی کرد و هرگز شورشی بر علیه تاج و تخت نمی شد. یک روز پادشاه از خواب بیدار شد و در حالی که از این همه آرامش خاطرش ملول شده بود، با خود فکر کرد باید راهی پیدا کنم که این مردم کمی ناراضی و شاکی باشند تا من آنها را سرکوب و مجازات کنم و اینگونه کمی تفریح کنم تا از این ملالت نجات پیدا کنم.

پس از اندکی اندیشیدن فرمان داد که روی رودخانه پلی بسازند و پس از ساخته شدن پل٬ مردم هر روز برای جمع کردن سنگ به آنسوی رودخانه بروند. از آن روز به بعد مردم به دستور پادشاه از پل عبور کرده و تمام روز را سنگ جمع می کردند و به سوی دیگر رودخانه حمل می کردند.

مدتی گذشت، و کسی شکایتی نکرد، همه به خوبی به وظیفه شان عمل می کردند.

پادشاه باز ملول شد، فرمان داد که هر کس می خواهد سنگ جمع کند روزی 5 سکه باید مالیات پرداخت کند. مردم هر روز با عبور از پل 5 سکه می دادند، سنگ جمع می کردند و سنگ ها را به سوی دیگر پل منتقل می کردند و هیچ کس هم شکایتی نداشت.

مدتی دیگر گذشت اینبار پادشاه 10 سکه مالیات برای آوردن سنگ ها وضع کرد، باز هم کسی شکایتی نداشت. مردم 5 سکه می دادند به آنسوی رود می رفتند، پر تلاش سنگ جمع می کردند و سپس با پرداخت 10 سکه سنگها را به سوی دیگر حمل می کردند و هیچ کس هم شکایتی نداشت!

پادشاه خسته و ملول شد. فکر کرد که چرا کسی شکایت یا شورش نمی کند؟! لذا خشمگینانه دستور داد 5 نفر از ماموران دربار در مسیر پلِ روی رودخانه مستقر شوند و هر روز صبح مردم را را در هنگام عبور از پل مفصلا کتک برنند.

پس از آن مردم هر روز در مقابل پل صف می گرفتند، به نوبت کتک مفصلی می خوردند و سپس مشغول سنگ جمع کردن می شدند!

پس از مدتی بالاخره یک نفر به نمایندگی از مردم برای شکایت نزد پادشاه رفت. پادشاه که از خوشحالی در پوست نمی گنجید فرمان داد او را به نزدش بیاورند.

مرد را آوردند. پادشاه گفت : ای مرد! شنیده ام که از ما شکایت داری!

مرد گفت : قربانتان بشوم، شکایت که نیست، درخواستی دارم.

پادشاه گفت خوب بگو، آیا از سنگ جمع کردن خسته شده ای، مالیات آزارت می دهد، یا کتک خوردن ناراختت کرده؟

مرد گفت : نه سرورم همه چیز خوب است، تنها یک مشکل وجود دارد، جمعیت است شهر ما زیاد است و شما تنها 5 مامور برای کتک زدن انتخاب کرده اید، این موضوع هر روز صف طولانی ای ایجاد می کند که باعث می شود بعی از ما موفق به سنگ جمع کردن نشویم. در خواست ما این است که تعداد این ماموران را افزایش دهیم تا ما سریعتر کتکمان را بخوریم و به سراغ کار سنگ جمع کنی برویم!

 

حکایت امروز مردم ماست. هر روز عرصه را تنگ تر می کنند و ما هیچ شکایتی نداریم.

 

پ ن : نویسنده داستان من نیستم، تنها نقلش را شنیده بودم و روایت کردم(البته کمی هم پاستوریزه شده است٬ حکایت کتک خوردن و اینها…)

 

يك پاسخ برايش بگذاريد