Archive for دسامبر, 2007

30 نفر بازداشت شدند، 3 نفر تبرئه

دسامبر 19, 2007

خبر بسیاری خوبی ساعتی است که منتشر شده است. احسان منصوری، احمد قصابان و مجید توکلی سه دانشجوی دانشگاه صنعتی امیرکبیر از شش مورد اتهامی در دادگاه عمومی تبرئه شده و شنبه آزاد می شوند.

پیش از هر چیز به این دوستان٬ خانواده ایشان و همه دوستداران جنبش دانشجویی٬ تبریک فراوان عرض می کنم.

اکنون لازم می دانم توجه تان را به چند نکته در این خصوص جلب کنم:

۱) به تازگی حدودا ۳۰ دانشجوی دیگر بازداشت شده اند که امیدوارم آنها نیز هرچه سریعتر آزاد شوند. نباید از پیگیری وضعیت آنان غافل شویم. خصوصا که امروز خبر رسید یکی از آنها اقدام به خودکشی نموده و حال او وخیم گزارش شده است.

۲) با توجه به تبرئه ناگهانی این دوستان - بدون اینکه مصاحبه رسوا کننده ای (تحت فشار) از آنان ضبط و پخش شود و یا اتهام جدیدی برایشان مطرح گردد و هر نوع حرکت مشابه این - بازداشت آنها به چه هدف می تواند صورت گرفته باشد؟ آیا هزینه ای که دولت برای بازداشت آنها پرداخت کرد بسیار سنگین تر از هزینه معمول برای ساکت کردن چند دانشجوی معترض نبود؟ و چنین پروژه برنامه ریزی شده ای چرا و به چه هدفی صورت گرفت که هیچ چیز جز یک رسوایی برای دولت و وزارت خانه مربوطه باقی نگذاشت؟

۳) نقش دگر اعضای جنبش دانشجویی در این آزادی قابل انکار نیست. بدیهی است که اگر در هر تجمع٬ روزنامه٬ وبلاگ و … اسامی این چند نفر تکرار نمی شد٬ امکانات دولت برای فشار بر آنان بیشتر می بود. لذا برای آزادی ۳۰ نفر دیگر نیاز به تلاشی ویژه از طرف دانشجویان خواهد بود٬ چنین تلاشی جز با اتحاد کلیه اعضای جنبش دانشجویی میسر نخواهد شد. جدایی و درگیری اندیشه های چپ و لیبرال در چنین شرایطی می تواند به منزله سم برای جنبش دانشجویی٬ خصوصا دانشجویان در بند باشد.

۴) انتخاب این زمان خاص برای آزادی این دانشجویان نمی تواند بی دلیل باشد. به نظر من این اتفاق بخشی از یک سناریوی برزگتر برای تطهیر کردن رییس جمهور است. آقای احمدی نژاد در ابتدای این هفته از طریق تلویزیون با مردم گفتگو کرد و از آنان حلالیت طلبید٬ سپس برای انجام فرایض مذهبی به عربستان رفت و اکنون خبر تبرئه دانشجویان به همراه خبر افزایش سهمیه بنزین خودروهای شخصی و همه اینها در آستانه یک انتخابات دیگر!

۵)…

نکات دیگر را شما بگویید!

حکایت پادشاه و مردم همیشه راضی

دسامبر 18, 2007

داستان آن پادشاه را شنیده اید که در سرزمینی آرام زندگی می کرد و مردمش هیچ گاه شکایتی نداشتند؟

پادشاهی بود که بر سرزمینی آرام حکومت می کرد، هرگز نزاعی ای در آنجا رخ نمی داد، هرگز کسی نزد پادشاه شکایت نمی کرد و هرگز شورشی بر علیه تاج و تخت نمی شد. یک روز پادشاه از خواب بیدار شد و در حالی که از این همه آرامش خاطرش ملول شده بود، با خود فکر کرد باید راهی پیدا کنم که این مردم کمی ناراضی و شاکی باشند تا من آنها را سرکوب و مجازات کنم و اینگونه کمی تفریح کنم تا از این ملالت نجات پیدا کنم.

پس از اندکی اندیشیدن فرمان داد که روی رودخانه پلی بسازند و پس از ساخته شدن پل٬ مردم هر روز برای جمع کردن سنگ به آنسوی رودخانه بروند. از آن روز به بعد مردم به دستور پادشاه از پل عبور کرده و تمام روز را سنگ جمع می کردند و به سوی دیگر رودخانه حمل می کردند.

مدتی گذشت، و کسی شکایتی نکرد، همه به خوبی به وظیفه شان عمل می کردند.

پادشاه باز ملول شد، فرمان داد که هر کس می خواهد سنگ جمع کند روزی 5 سکه باید مالیات پرداخت کند. مردم هر روز با عبور از پل 5 سکه می دادند، سنگ جمع می کردند و سنگ ها را به سوی دیگر پل منتقل می کردند و هیچ کس هم شکایتی نداشت.

مدتی دیگر گذشت اینبار پادشاه 10 سکه مالیات برای آوردن سنگ ها وضع کرد، باز هم کسی شکایتی نداشت. مردم 5 سکه می دادند به آنسوی رود می رفتند، پر تلاش سنگ جمع می کردند و سپس با پرداخت 10 سکه سنگها را به سوی دیگر حمل می کردند و هیچ کس هم شکایتی نداشت!

پادشاه خسته و ملول شد. فکر کرد که چرا کسی شکایت یا شورش نمی کند؟! لذا خشمگینانه دستور داد 5 نفر از ماموران دربار در مسیر پلِ روی رودخانه مستقر شوند و هر روز صبح مردم را را در هنگام عبور از پل مفصلا کتک برنند.

پس از آن مردم هر روز در مقابل پل صف می گرفتند، به نوبت کتک مفصلی می خوردند و سپس مشغول سنگ جمع کردن می شدند!

پس از مدتی بالاخره یک نفر به نمایندگی از مردم برای شکایت نزد پادشاه رفت. پادشاه که از خوشحالی در پوست نمی گنجید فرمان داد او را به نزدش بیاورند.

مرد را آوردند. پادشاه گفت : ای مرد! شنیده ام که از ما شکایت داری!

مرد گفت : قربانتان بشوم، شکایت که نیست، درخواستی دارم.

پادشاه گفت خوب بگو، آیا از سنگ جمع کردن خسته شده ای، مالیات آزارت می دهد، یا کتک خوردن ناراختت کرده؟

مرد گفت : نه سرورم همه چیز خوب است، تنها یک مشکل وجود دارد، جمعیت است شهر ما زیاد است و شما تنها 5 مامور برای کتک زدن انتخاب کرده اید، این موضوع هر روز صف طولانی ای ایجاد می کند که باعث می شود بعی از ما موفق به سنگ جمع کردن نشویم. در خواست ما این است که تعداد این ماموران را افزایش دهیم تا ما سریعتر کتکمان را بخوریم و به سراغ کار سنگ جمع کنی برویم!

 

حکایت امروز مردم ماست. هر روز عرصه را تنگ تر می کنند و ما هیچ شکایتی نداریم.

 

پ ن : نویسنده داستان من نیستم، تنها نقلش را شنیده بودم و روایت کردم(البته کمی هم پاستوریزه شده است٬ حکایت کتک خوردن و اینها…)

 

آقای احمدی نژاد علم اقتصاد را ترکوند!

دسامبر 17, 2007

آقای احمدی نژاد در مصاحبه خبری امشب خود ضمن ترکوندن همه تئوری های اقتصادی، اطلاعات مهمی در باره وضعیت فعلی اقتصاد از خود ول نمود که لازم است در اینجا به ذکر پاره ای از آنها اشاره شود:

۱) آقای احمدی نژاد شیوع آنفولانزای مرغی را رسما تایید نمود. ایشان در پاسخ به علل گران شدن تخم مرغ٬ مرگ مرغهای اجداد را به عنوان یک دلیل اصلی ذکر کرد.

آگاهان گفتند: تا دیروز که می گفتید آنفولانزای مرغی شایعه است وچیز خاصی اتفاق نیوفتاده؟ ایشان پاسخ داد : البته آنفولانزای مرغی هم نبود، یک سرماخوردگی کوچک بود که انشالله با مصرف چند عدد آسپرین و تکرار ذکر یا من اسمه دوا به زودی رفع خواهد شد.

۲)ایشان فرمودند یک علت اصلی در ایجاد تورم بالارفتن قیمت مسکن است که سهمش از بقیه کالاها بیشتر است! البته دولت اشتباهی کرد، در واقع بانک مسکن اشتباه کرد که برو بچه های شما(صدا و سیما) هم دمیدند توش و هی گفتند وام می دن بیاین، ما هی گفتیم آقا ما یه چیزی گفتیم، شما هی تکرار نکنین! (نقل قول مسقیم)

آگاهان گفتند : پس کی بود که می گفت مسکن کالای سرمایه ای است و مصرفی نیست و باید سهمش را در سبد تورم کاهش داد؟! آقای احمد نژاد در پاسخ فرمودند باز هم دارید می دمید توش ها!

۳) آقای احمدی نژاد یکی از علل اصلی تورم را تیتر های تحریک کننده روزنامه ها نامیدند که سبب بالا رفتن تورم انتظاری می شود.

آگاهان گفتند : این تورم انتظاری رو کی بهت یا داد که هی تکرار می کنی؟! احمدی نژاد در پاسخ گفت : من علمنی حرفا” فقد سیرنی فرحان! انا مدینه الاقتصاد و “کینز” بابها. در همین راستا “کینز” که از او به نام پدر علم اقتصاد نوین یاد می کنند گفت : آقای احمدی نژاد مادر علم اقتصاد را…باهاش وصلت کرد.

۴) آقای احمدی نژاد یکی دیگر از علل تورم را اشکالات ساختاری موجود در اقتصاد و مربوط به دولت های قبلی نامید.

آگاهان گفتند: کی بود، کی بود، من نبودم! احمدی نژاد در پاسخ گفت : اتفاقا من هم نبودم!

۵) آقای احمدی نژاد تاثیر افزایش نقدینگی بر تورم (یا همان بیماری هلندی در اقتصاد) را کلا” رد کردند و در پاسخ مجری برنامه که «آن را یکی از نظرات عنوان شده توسط اقتصاد دانان برای ایجاد تورم» نامید، پاسخ داد: نُچ!(دقیقا پاسخ داد نچ!)

آگاهان برای تفسیر عبارت “نُچ” به جستجو در متون اقتصادی مشغول شدند. در همین راستا پایه های علم اقتصاد به لرزه در آمد و یکی از ۱۴ کنگره آن فرو ریخت.

۶) ایشان در ادامه توضیح دادند بخشی از تورم مربوط به خلق پول بانکهاست٬ بخشی مربوط به تیترهای روزنامه هاست، بخشی مربوط به گروههای سیاسی است که دائما داد می زنند آهای گرانی شد، بعضی ها هم جریان هسته ای را مطرح کردند و گفتند آقا خطره، آقا خطره، بازار را تحریک کردند…

آگاهان گفتند : پس کلیه امور اقتصادی کشور را روزنامه ها و سیاسیون مخالف شما و … می گردانند، دولت هم این وسط دم خر است لابد؟! ایشان فرمودند : دم که نه، اما چیزی شبیه همونه! در این لحظه آقای کینز دوباره فریاد زد: “پدر…! تو نمی خوای دست از سر مادر علم اقتصاد برداری؟” او در حالی که از غصه زبانش بند آمده بود گفت : “خلق پول از وظایف بانک هاست نه تخلف بانک ها”

۷) ایشان در بخش دیگری از سخنانش بیماری هلندی را (که مربوط به صادرات بالا و ایجاد نقدینگی است) “همان بیماری وارداتی” نامید.

آگاهان گفتند : از روی کاغذ که می خوندی خیلی بهتر بودی به خدا!

۸) ایشان فرمودند : در دولت قبل یه عالمی در قم یه جمله ای گفته بود٬ از زمین و هوا و دریا آنچنان موشک باران شد که شخصیتش رو له کردند. اما الان شما ببینید چه چیزی گفته نمیشه دیگه!

آگاهان گفتند : مصباح ی. که نبود؟! ایشان ادامه دادند پس علمای قم هم یکی از عوامل اقتصادی موثر در تورم می باشند؟! آقای کینز در حالی که توی سرش می زد گفت : چطور به ذهن خود من نرسید؟! آقای احمدی نژاد پاسخ داد: راستش به ذهن خود منم نرسید.

۹) نهایتا ایشان پس از آنکه صد و پنجاه بار در باره نقش تورم انتظاری و توطئه های صورت گرفته برای ایجاد تورم انتظاری صحبت کرد گفت : از ۱۶.۸ درصد تورم ۰.۸ درصدش (۰.۰۰۸) مربوط به تورم انتظاری است. ایشان در باره ۱۶ درصد باقی مانده نظر خاصی نداشتند.

آگاهان در حالی که از ماتحتشان دود در می آمد سر به بیابان گذاشتند…آقای کینز هم چیزی نگفتند٬ ایشان همچنان در حال بررسی اثر علمای قم بر تورم بودند.

شنیده شد که دقایقی پس از سخنرانی آقای احمدی نژاد٬ تعدادی از اقتصاد دانان آمریکایی ضمن تماس با دفتر ریاست جمهوری٬ اذعان کردند : ما هم همینو می خواستیم بگیم٬ اما چون تو آمریکا آزادی بیان نیست نتونستیم.

همچنین شنیده شد که کاغذی که آقای احمدی نژاد با مطالعه آن به ایراد سخنرانی پرداخت به عنوان یک سند تاریخی به موزه لور منتقل شد. آگاهان گفتند پایین برگه نوشته شده بود : انشای من در باره اقتصاد٬ دختر ۱۶ ساله توی زیر زمین.

دختر چکمه پوش

دسامبر 10, 2007

{ در ارتباط با ممنوعیت پوشیدن چکمه های بلند برای بانوان}

 

ای دختر چکمه پوش خوشگل

کز مرد و پسر ببرده ای دل

امروز مرا فتاده کاری

با آنچه درون چکمه داری!

چون چکمه تو بریده جانم

شمشیر زده به استخوانم

بر من بنموده حال ساقت

راهی که برد مرا به باغت!

دیروز که دیدمت دگر بار

با دیده این حقیر بیمار

چشم و لب تو ببرد جانم

بستم دو چشم و هم دهانم

کردم دوباره توبه پاک

تا چشم نهم به محضر خاک

آنگه که نظر به خاک کردم

بسیار بشد ملال و دردم

افتاد به چکمه ات نگاهم

بشنید جهان صدای آهم

افتاد نگه به سوی ساقت

آن ساق سفید و سرخ و داغت!

زان پس بکشید سوی رانت

ای هستی من فدای جانت

چون خاطره ای بماند در یاد

ایمان مرا بداد بر باد

اکنون که مرا نبود کاری

با حال خراب و درد و زاری

گفتم که مراد خود بگویم

این بار‌ ِ گنه ز دل بشویم

ای جان حقیر من فدایت

دیگر تو نپوش چکمه هایت

از من تو نگیر هر چه دارم

بگذار مرا به حال زارم

فردا چو شدی برون دگر بار

با کفش کتان برو به بازار

آخوند، بسیجی و ایدز

دسامبر 1, 2007
توی قطار نشسته بودم. حدود ۴-۵ سال پیش بود. داشتند تعداد زیادی از بسیجی های شهرستان های کشور را می بردند به طرح تابستانه ای به نام “طرح ولایت”.توی کوپه کناری ما ۶ تا از این بچه های نوجوان بسیجی نشسته بودند. تازه سبیل روی صورتشان سبز شده بود. ایستاده بودم توی راهروی قطار.در کوپه شان باز بود و من ناخودآگاه به حرفهایشان گوش می دادم.

یکی از نوجوان ها به دیگری گفت: “حالا کار خدا را ببین.میگن یه میکروبی هست که از طریق جماع منتقل میشه. اما حاج اقا “فلانی” می گفت که اومدن تحقیق کردن دیدن اگه دو نفر که با هم ارتباط دارن صیغه خونده باشن این میکروب منتقل نمیشه و مریض نمی شن.”

کنجکاو شدم٬ نگاه انداختم توی کوپه شان.

نوجوان دوم با دهان باز نگاهش می کرد. دست آخر گفت چه قدرتی داره خدا. یعنی اگر صیغه بخونیم دیگه مریضی رو نمی گیریم؟خیلی جالبه…

با خودم فکر کردم در این طرح های ولایت و … که اینهمه خرجشان می شود٬ بسیجی ها را می آورند که اینها را برایشان بگویند؟ اینهمه خرج می کنند٬ بچه های مردم را می آورند که خرافات بارشان کنند؟

از شنیدن حرفهایشان آن هم از قول یک روحانی٬ خیلی ناراحت شدم…

قطار ایستاد٬ من هم پیاده شدم برای کشیدن یک نخ سیگار٬ بلکه حالم عوض شود…

***

امروز فکر می کنم اگر آن دو جوان بسیجی در این سالها قربانی ایدز شده باشند٬ چه کسی پاسخگو خواهد بود؟ و از دست ایدز هم که جان سالم بدر ببرند٬ چگونه بدانم که قربانی خرافات نخواهند شد؟ راستی کدام یک خطرناک ترند برای او؟ ایدز یا خرافات؟

پ ن : این خاطره را به مناسبت روز جهانی ایدز نوشته ام.